.
تبليغاتX
ღ♥ღ**ღ♥ღدرد و دل با دلღ♥ღ**ღ♥ღ
ღ♥ღ**ღ♥ღدرد و دل با دلღ♥ღ**ღ♥ღ

پرسیدند:بهشت را میخواهی یا دوست؟ گفتم: جهنم است بهشته بی دوست...

اتفاق‏هایی هستند،

 

که زندگی‏ات را دوباره می‏سازند!

 

سال‏ها می‏گذرد...

 

و تو،

 

از تمام زندگی

 

فقط همان اتفاق را

 

به خاطر می‏آوری...

 

مثل آن روز، که اتفاقی

 

برای اولین بار تو را دیدم...

 

و این اتفاق، به بوسه‏ای ختم شد!

 

که عشق را،

 

در دل ما متولد کرد...

 

چه خوب است،

 

که کسی، در جایی که فکرش را نمی‏کنی،

 

اتفاقی...

 

می‏شود تمام زندگی‏ات!

 

 

شاعر:علی اسفندیاری

 

منبع:www.jojohe.blogfa.com

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:50 توسط نازنین محسن| |

کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست.

  

وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده .

 

مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اينه كه مهم باشي! حتي براي يك نفر.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:1 توسط نازنین محسن| |

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید 
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید 
صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید 
بر در ارباب بی‌مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید 
ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید 
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید 
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید 
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:26 توسط نازنین محسن| |

دوستت خواهم داشت

به همين واژه ي تب دار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين قلب گرفتار قسم

دوستت خواهم داشت

به تو ولحظه ي ديدار قسم

دوستت خواهم داشت

به عيار تو به معيار قسم

دوستت خواهم داشت

به گل سايه ي ديوار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين لحظه ي اقرار قسم

دوستت خواهم داشت

به تو آري.به تو بسيار قسم

دوستت خواهم داشت....

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 3:5 توسط نازنین محسن| |

از شوش به شوشتر و از خوب به خوبترمیرسیم. شوشتر شهرستانی در

خوزستان که از مشرق به مسجد سلیمان از مغرب به دزفول و شوش

 ازجنوب به اهوازوازطرف شمال به دزفول وکوههای بختیاری

محدوداست.شوشترازقرن ششم هجری که اهواز رو به انحطاط رفت

 مرکزخوزستان شدوتااواخردوره ی قاجاریه مرکزیت خودراحفظ

کرد.همانطورکه گفته شد کلمه ی "شوشتر" صفت تفصیلی از"شوش" می

 باشد و شوش به معنی خوب و شوشتر به معنی خوبتر است. پس از

 طوفان "نوح" مردم شوشتر در کپرها که از چوب و نی ساخته شده بود

 زندگی می کردند و بعضی درغارها و جنگلها مسکن می نمودند.آنها در رنج

 سر می بردند و" هوشنگ پیشدادی" فرمان داد که مردم خانه بسازند و

 خانه ها را نزدیک به هم بسازند. حصاری به دورخانه ها بکشند و چون مردم

 درمساکن خودقرارگرفتند و از زحمت گرما و سرما و باد و باران اسوده دل

 گشتند از اسیب حیوانات وحشی رهایی پیدانمودند این وضع ایشان را

 بسیارخوش امد و آن شهررا شوش گفتند که به لغت قدیم یعنی "

 خوب" .بعد از ان در محل شوشتر فعلی شهر دیگری ساختند چون این

 محل ازشوش خوبتر وبهتر بود انجا را شوشتر نامیدند به زبان تازی شوشتر

 را "تستر" گویند. باروی شوشتر باروی اول شهری است که بعد ازطوفان

 نوح بناشده است و بعضی تستر را نام شخصی دانسته اند که شوشتر را

فتح نمود.البته این موضوع صحت چندانی ندارد.انچه را که از"تذکره شوشتر"

 نقل کردیم چه صحیح وچه غلط بدانیم خود دلیلی است برقدمت

شهرشوشتر" حمدا مستوفی"درباره ی شهرشوشترچنین گفته است: "اول

 آن راهوشنگ پیشدادی ساخت وخراب شداردشیربابکان تجدید عمارات

 کردوشکلش برمثال اسب ساخت . " درزمان شاپوراسیران رومی روی

رودکارون سدی بستند و جوی "دشتاباد"که مدارولایت تستربران است به

 سبب ان بندجاری شد.دوران شهرپانصدگام است وچهاردروازه داردوهوایش

 به غایت گرم است .زمینش برای کشاورزی بسیارمناسب است وغله وپنبه

 ونیشکردرانجابه خوبی به عمل می ایدومردم انجانیکواعتقادوسلیم طبع وبه

 خود مشغول ودرایشان هیچ فتنه وفضولی نبود.دیبای شوشترمعروف بودوان

 رابه همه ی نواحی دنیامی بردند.حتی پرده کعبه ازدیبای شوشترتهیه می

 شدوگویاپرده های قصرخلفای عباسی نیزازشوشتربرده می

 شد."مقدسی" می گوید " بافندگان ماهرپنبه ودیبادران بسیارند.ازهمه

شهرهابرتراست.اضدادرادرخودجمع ونزدجهانیان شهرت دارد.باغهایش

 پرازاترج وانارخوب وانگوروگلابی عالی وخرمامی باشد.بهشت خوزستان

 است.دیبای ان به مصروشام می برند.مردمش باخوشی می گذرانند.ازمیوه

 ودیگرخیراتش که مپرس.مراخوش امدوان راپسندید م.درتابستان ابی

 سردداردکه درکاریزدرزیرزمین روان است.پلی درازدرسمت

جندیشاپورباقایقهاساخته اندوجزان راه ندارد.برسرپل گردشگاهی هست

 وگازران درانجایند" در"تقویم البلدان" به نقل از"اللباب"و"العزیزی"امده

 است"تسترشهری است ازکوره ی اهوازازخوزستان.تستردروسط بلاداست

 ودرهمه ی بلاداهواز حدود و ثغوری جز در تستر نیست.چنانکه قبایل را در

 هر یک جای معینی است .هیچ شهری قدیمی تر از تستر نیست. 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:59 توسط نازنین محسن| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 2:30 توسط نازنین محسن| |

دل...

 

 

این واژه بی نقطه گاه به وسعت یک دریا برایت دلتنگی میکند...

 

 

تقدیم به محسنم...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:24 توسط نازنین محسن| |

به استادی خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده وراه ولگردی را پیشه کرده است .استاد چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیما سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت . مقابلش ایستاد ؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی؟!!


شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم  استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟


استاد تبسمی کرد و گفت : من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم . آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.


شاگردِ مایوس و ناامید ؛ نگاهش را به چشمان استاد دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!!


استاد با اطمینان گفت: البته ! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.


درس امروز این است:   هرگز با خودت قهر مکن.


هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.


و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت ؛ خودت را محکوم کنی. به محض اینکه خودت با


 خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر نوع


 بی حرمتی به جسم و روح خودت را می پذیری.


همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.


تکرار می کنم : خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر می کنی.


درس امروز من همین است.


استاد پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش را می گیرد . استاد به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.


استاد تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :


اکنون که با خودت آشتی کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.



به هیچ کس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند .


همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.


هرگز مگذار دیگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.


خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع می کنی . درس امروزت همین است!

منبع: داستان های کوتاه

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 2:23 توسط نازنین محسن| |

از غم خبری نبود اگر عشق نبود


دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟



بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود


این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود



از آینه‌ها غبار خاموشی را


عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟



در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است


از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟



بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟


دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود



از دست تو در این همه سرگردانی


تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟



قیصر امین پور

 

با تشکر از دوست خوبمون آقا امین،بخاطر ارسال این شعر خیلی زیبا...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 2:44 توسط نازنین محسن| |

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 2:5 توسط نازنین محسن| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ